دلم شکست....
امروز دوباره دلم شکست...
از همان جای قبلی...!
کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی...!
کاش میشد فریاد بزنم: "پایان"
دلم خیلی گرفته ...
اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد!
آدمها از دور دوست داشتنی ترند
کلمات کلیدی :
امروز دوباره دلم شکست...
از همان جای قبلی...!
کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی...!
کاش میشد فریاد بزنم: "پایان"
دلم خیلی گرفته ...
اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد!
آدمها از دور دوست داشتنی ترند
خیلی زیاد درگیر روزمرگی زندگی شده ایم.
اما اگر کمی از بالاتر به زندگی نگاه کنیم زندگی فقط به اندازه نگاه کردن به این عکس طول میکشد.

این مدت کم ارزش بغض و کینه و دشمنی با همدیگر رو دارد؟
بهتر نیست از فرصت کم برای مهربونی با همدیگر استفاده کنیم؟؟
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم.
آدم های معمولی، غم شان را تقسیم می کنند و نان شان را نه!
آدم های خوب، هم غم هایشان و هم نان شان را با دیگران تقسیم می کنند. آدم های بزرگ، نان شان را تقسیم می کنند و غم هایشان را برای خود نگاه می دارند
راستی زندگی یعنی چی ؟؟؟؟
اینکه وقتی نقطه مرگ می آید نیستی هم همراهش هست درست است ؟!
یا تولدی دیگر است
به راستی زندگی بی تفسیر است
و آدمی گنگ این تفسیر میماند...
وقتی تمام احساس دلتنگیت را با یک "به من چه" پاسخ میگیری ........."به کسی چه" که چقدر تنهائی..........
گاهی آرزو می کنم...
کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت را
بخورم!!!
کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی
دیدن یک لحظه
فقط یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته
باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد
تا امروز
چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک
بریزند!
کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگویم
" آخه او که میدونست چقدر دوستش دارم!!!!"
گاهی می ایستم
سرم را بر می گردانم و به پشت سر نگاه می کنم
آخ که چه راه دوری را حتی بدون کفشی که هم نفس باشد پیموده ام
آیا من جاده را درست امده ام؟
آیا پاهایم یارای ادامه راه را دارد؟
سیگاری می گیرانم...
نفسی با تما بغض بیرون می دهم
می نشینم کنار جاده
این چه جاده ایست که هیچ کسی از آن عبور نمی کند؟
دستم را به روی سینه می گذارم
تو چقدر تند میزنی در من
رد پای تمام درد نبودنت را
با سر انگشتانم بر لای موهایم حس می کنم
آخ که چقدر سفید گذشتی از من
من گاهی حس می کنم کودک درونم با عصا راه می رود
به پایان راهی نزدیک است که به انتها نرسید
می دانی درد دارد که میانه راه تمام کنی
بی انکه حتی بدانی پایان راه سراب بود
های جاده...خسته ام...تو را به جان تمام مسافرهای بی کفش
تمام شو
گیرم همه چیز سیاه و تاریک است ، تو شمع خودت را روشن کن
تو نمی خواهد گزارشگر بزرگ تاریکی باش?
شمع بان کوچک نورخودت باش
این همه ی چیزی است که روشنایی از تو می خواهد
خلاقیت ، یعنی در هر زمان از کهنه گذشتن و به تازه رسیدن
هنگامیکه خود را دریغ نمیکنی
هنگامیکه مستانه و بیقرار
بیهیچ چشمداشتی
خود را به دل دریای زندگی میریزی
دریای زندگی نیز آغوش خود را به روی تو میگشاید
و گوهر یگانگی و وصال را به دامانت می گذارد
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد.

وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..

دکتر علی شریعتی